<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>

<channel>
	<title>غذای روح</title>
	<atom:link href="http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh</link>
	<description>مجموعه ای از داستان های كوتاه، پاور پوينت و كليپ های اخلاقی و آموزنده</description>
	<pubDate>Thu, 17 May 2012 07:32:39 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>عاشق یارم مرا با کفر و با ایمان چه کار</title>
		<link>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3759</link>
		<comments>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3759#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 07:32:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[سخن بزرگان]]></category>

		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<category><![CDATA[تاثير نوع نگاه در زندگي]]></category>

		<category><![CDATA[خدا]]></category>

		<category><![CDATA[غذای روح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3759</guid>
		<description><![CDATA[عاشق یارم مرا با کفر و با ایمان چه کار
کشته یارم مرا با وصل و با هجران چه کار
*
کشته عشقم مرا از شهنه و والی چه غم
مفلص عورم مرا با عامل دیوان چه کار
*
پرده دار و حاجب و دربان ندارد درگهش
پس مرا با پرده دار و حاجب و دربان چه کار
*
مسجد و محراب ما ابروی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عاشق یارم مرا با کفر و با ایمان چه کار<br />
کشته یارم مرا با وصل و با هجران چه کار</p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span><span id="more-3759"></span><br />
کشته عشقم مرا از شهنه و والی چه غم</p>
<p>مفلص عورم مرا با عامل دیوان چه کار</p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span></p>
<p>پرده دار و حاجب و دربان ندارد درگهش<br />
پس مرا با پرده دار و حاجب و دربان چه کار</p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span></p>
<p>مسجد و محراب ما ابروی جانان است و بس<br />
چون چونین است حال ما با گفته اینان چه کار</p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span><br />
چون که اندر هر دو عالم مقصدم یار است و بس<br />
با بهشت و دوزخ و با حور و با غلمان چه کار</p>
<p class="addtoany_share_save_container">
    <a class="a2a_dd addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save?sitename=%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%20%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;siteurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F&amp;linkname=%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%20%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%85%20%D9%85%D8%B1%D8%A7%20%D8%A8%D8%A7%20%DA%A9%D9%81%D8%B1%20%D9%88%20%D8%A8%D8%A7%20%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%20%DA%86%D9%87%20%DA%A9%D8%A7%D8%B1&amp;linkurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F%3Fp%3D3759"><img src="http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/wp-content/plugins/add-to-any/share_save_120_16.png" width="120" height="16" alt="Share/Save/Bookmark"/></a>

	</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?feed=rss2&amp;p=3759</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>به خارزار جهان، گل به دامنم، با عشق</title>
		<link>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3754</link>
		<comments>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3754#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 17 May 2012 07:11:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[سخن بزرگان]]></category>

		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<category><![CDATA[عشق و محبت]]></category>

		<category><![CDATA[غذای روح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3754</guid>
		<description><![CDATA[به خارزار جهان، گل به دامنم، با عشق
صفای روی تو، تقدیم می کنم، با عشق
*

درین سیاهی و سردی بسان آتشگاه
همیشه گرمم، همیشه روشنم با عشق
*
*
همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد
به جان دوست، که غمخوار دشمنم با عشق
*
*
به دست بسته ام ای مهربان، نگاه مکن
که بیستون را از پا در افکندم، با عشق
*
دوای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به خارزار جهان، گل به دامنم، با عشق</p>
<p>صفای روی تو، تقدیم می کنم، با عشق<br />
<span style="color: #ffffff;">*</span><br />
<span id="more-3754"></span></p>
<p>درین سیاهی و سردی بسان آتشگاه</p>
<p>همیشه گرمم، همیشه روشنم با عشق</p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span><br />
<span style="color: #ffffff;">*</span><br />
همین نه جان به ره دوست می فشانم شاد</p>
<p>به جان دوست، که غمخوار دشمنم با عشق</p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span><br />
<span style="color: #ffffff;">*</span><br />
به دست بسته ام ای مهربان، نگاه مکن</p>
<p>که بیستون را از پا در افکندم، با عشق</p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span><br />
دوای درد بشر یک کلام باشد و بس</p>
<p>که من برای تو فریاد می زنم : با عشق</p>
<p style="text-align: left;">
<p style="text-align: left;">فریدون مشیری</p>
<p style="text-align: left;">فرستنده خانم &#8220;منیر صعودی &#8220;</p>
<p style="text-align: left;">
<p class="addtoany_share_save_container">
    <a class="a2a_dd addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save?sitename=%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%20%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;siteurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F&amp;linkname=%D8%A8%D9%87%20%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%B1%20%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%8C%20%DA%AF%D9%84%20%D8%A8%D9%87%20%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%85%D8%8C%20%D8%A8%D8%A7%20%D8%B9%D8%B4%D9%82&amp;linkurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F%3Fp%3D3754"><img src="http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/wp-content/plugins/add-to-any/share_save_120_16.png" width="120" height="16" alt="Share/Save/Bookmark"/></a>

	</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?feed=rss2&amp;p=3754</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>همه چیز از خواستن شروع می شود</title>
		<link>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3726</link>
		<comments>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3726#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 03:09:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[تاثير نوع نگاه در زندگي]]></category>

		<category><![CDATA[تفكر و نوع نگاه]]></category>

		<category><![CDATA[دیدگاه]]></category>

		<category><![CDATA[غذای روح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3726</guid>
		<description><![CDATA[همه چیز از خواستن شروع می شود..
خواستن، غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد، اینجاست که خواستن، قدرتش را به رخ می کشد &#8230;
مشکل انسان ها در خواستن ِ نداشته هایشان نیست
مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست &#8230;
اینجاست که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همه چیز از خواستن شروع می شود..</p>
<p>خواستن، غریزی ترین واکنش بشر نسبت به نداشته هایش است همین که خیره میشوی به چیزی که تنها دلت تصاحبش را میخواهد، اینجاست که خواستن، قدرتش را به رخ می کشد &#8230;</p>
<p>مشکل انسان ها در <span id="more-3726"></span>خواستن ِ نداشته هایشان نیست</p>
<p>مشکلشان در کنار آمدن با این نداشته هاست &#8230;</p>
<p>اینجاست که احساس خوشبختی مقطعی می شود</p>
<p>به محض اینکه شما چیزی را دیدید که داشتنش را میخواهید</p>
<p>خوشبحتی تبدیل به احساسی می شود که تا آن را بدست نیاورید از آن محرومید، اینجاست که حسادت رخ میدهد، حسادت مفهومی لحظه ایست که در یک لحظه در ناخود آگاه شما جوشش میکند</p>
<p>و شما را ملزم به تصاحب میکند، حسادت یعنی تشخیص چیزی که دیگران دارند و شما ندارید</p>
<p>اما میخواهید داشته باشید</p>
<p>در حسادت، مشکل شما نداشته های دیگران نیست،</p>
<p>بلکه داشته هایی است که آنها دارند و شما ندارید</p>
<p>به عنوان مثال شما هیچوقت برای داشتن یک سیاره حسادت نمیکنید،</p>
<p>زیرا دیگران هم سیاره ندارند</p>
<p>خیلی مهم است که بدانید میزان حسادت به میزان ارزشی است، که شما برای دیگران قائلید</p>
<p>تا مادامی که در درون شما به همان اندازه که حواستان به دیگران هست به خودتان نیست، حسادت رخ می دهد زیرا حواس ِ چندگانه ی بشر ذاتا عاشق جستجو است.</p>
<p>و نسل ما را از کودکی طوری بار آورده اند</p>
<p>که بیشتر در دیگران جستجو کنیم تا خودمان</p>
<p>اینگونه است که به چشم خود با بهترین هایمان نمی آییم</p>
<p>اما مراقبیم دیگران با چه چیزهایی به چشممان می آیند</p>
<p>تا مادامی که دنیایمان درگیر بدست آوردن ِ داشته های دیگران است</p>
<p>هیچگاه احساس خوشبختی در ما متولد نمی شود</p>
<p>زیرا همیشه در هر سطحی که باشیم یا هر چقدر از دیگران به دست آورده باشیم</p>
<p>باز هم چیزی هست که نداشته باشیم</p>
<p>و دوباره درگیر تصاحب میشویم و تا بدست نیاوریمش آرام نیستیم &#8230;</p>
<p>و این چرخه ی باطل ادامه دارد</p>
<p>سخت است باور اینکه یک انسان میتواند خودش را با نداشته هایش بپذیرد</p>
<p>انسان تا وقتی خود را کشف نکرده، از خود لذت نمی برد و</p>
<p>تا مادامی که از خود لذت نبرد نمی تواند به خودش قناعت کند</p>
<p>تا وقتی هم که نتواند به خودش قناعت کند، جواب سوال هایش را در دیگران میجوید</p>
<p>آنهم چه دیگرانی؟ که همه شبیه خودش گم کرده ای دارند &#8230;</p>
<p>که هیچ گاه پیدا نمی شود</p>
<p>نیت ها، نقش بزرگی در احساس رضایت دارند</p>
<p>شما درس نمی خوانید که به دانشگاه بروید تا از دانشگاه رفتن ِ خودتان لذت ببرید</p>
<p>شما درس میخوانید که دانشگاه بروید تا از دیگران عقب نمانید</p>
<p>شما زیباترین لباستان را در مهمانی به خاطر این تن نمیکنید که خودتان از خودتان لذت ببرید</p>
<p>شما زیباترین لباستان را میپوشید که دیگران از آن لذت ببرند</p>
<p>و این لذت را با تعریف هایشان به شما انتقال دهند</p>
<p>شما ۳ سال سخت کار نمی کنید تا ماشینی را بخرید</p>
<p>که در رویایتان همیشه پشتش نشسته اید</p>
<p>شما کار میکنید تا ماشینی را بگیرید که دیگران به شما القا کرده اند فوق العاده است</p>
<p>شما آنقدر در دیگران حل شده اید که تمام نیت هایتان وابسته به تفکر، نگرش،<br />
زندگی و ارزش های آنهاست</p>
<p>ارزش هایی که چون همیشه به واسطه ی حضور دیگری ارزش میگیرد</p>
<p>پس رقابت ایجاد می کند، رقابت بین تمام افرادی که &#8220;خود&#8221; را جا گذاشته اند</p>
<p>و با هم بر سر اول بودن رقابت میکنند، طبیعی است که شما حتی اگر اول هم باشید خیلی احساس خوشبختیتان دوام نمی آورد</p>
<p>زیرا همیشه در هر چیزی، بالای داشته های شما وجود دارد</p>
<p>باید باور کرد احساس زیبایی در زندگی به درون شماست.</p>
<p>به صرف اینکه وارد دنیای بیرونتان می شوید</p>
<p>اگر &#8220;خود&#8221; را همراه نداشته باشید به &#8220;جلب توجه&#8221; پناه میبرید.</p>
<p>و هر چقدر هنرمندانه توجه ها را جلب کنید در لحظات تنهایی چیزی برای لذت بردن ندارید زیرا توجه نیز مفهومیست که با حضور دیگران تعریف می شود.</p>
<p>و دیگران هم برای مدت زیادی شما را اول نگه نمیدارند &#8230;</p>
<p>زیرا طاقت دوم بودن را ندارند و اینگونه است که دیگران میتوانند برای احساس ِ خوشبختی شما تصمیم بگیرند زیرا این احساس را روی اطرافیانتان سرمایه گذاری کرده اید &#8230;</p>
<p>یـــــــاد بگیرید که شما در یک چیز اول هستید.</p>
<p>حتی اگر نخواهید هیچ کسی نمی تواند جز شما در آن اول باشد آن هم خود بودن است.</p>
<p>شما اگر خودتان باشید جذابید، زیرا جذابیت مختص هر چیز کمیاب است.</p>
<p>و از هر انسان، تنها یکی به وجود آمده</p>
<p>مشکل از جایی شروع می شود که شما آنقدر خود را فراموش کرده اید</p>
<p>که دیگر نمی توانید خصوصیات واقعی خودتان را زندگی کنید</p>
<p>برای همین است که به همین شیوه ادامه میدهید.</p>
<p>هیچ کسی نمی تواند شما را به خود بیاورد</p>
<p>چون خیلی ها شبیه شما خودشان را چال کرده اند و طبق هنجار های اجتماع بار آمده اند</p>
<p>باور کنید همین الان این نوشته را با لذت می خوانید</p>
<p>اما بعد از ظهر وقتی میخواهید به خیابان بروید طوری لباس می پوشید، طوری حرف میزنید، طوری رفتار میکنید که دیگران بپسندند</p>
<p>آنقدر خودتان نبوده اید که به طور ناخود آگاه از پس خود نبودن بر می آیید &#8230;</p>
<p>بیایید باور کنید کافیست یک بار باب میل دلتان بچرخید</p>
<p>تا شب وقت خوابیدن پر از احساس خوب باشید</p>
<p>به درک که دیگران میگویند &#8220;این جو گیر رو نگاه کن&#8221;</p>
<p>وقتی دلتان میخواهد زیر باران برقصید خوب برقصید &#8230;</p>
<p>وقتی دلتان میخواهد رانندگی پشت یک فولکس واگن را تجربه کنید،</p>
<p>این کار را انجام دهید</p>
<p>وقتی دوست دارید دستمال گردن بگذارید خوب بگذارید &#8230;</p>
<p>مهم احساس شماست.</p>
<p>اگر دیگران هم عکس العملی نشان دادند به پای این بگذارید</p>
<p>که شهامت انجام خواسته های درونی خود را ندارند</p>
<p>و میخواهند از کسی که این کار را میکند ایراد بگیرند</p>
<p>این را بدانید که:</p>
<p>خوشبختی احساسی درونیست که با بدست آوردن نداشته ها حاصل نمی شود</p>
<p>خوشبختی مستقل تر از این حرفاست که وابسته به بود و نبود ِ چیزی شود</p>
<p>و هنگامی حاصل می شود که شما از خویش احساس رضایت داشته باشید</p>
<p>اگر روزی توانستید از خودتان با تمام گند هایی که میزنید راضی باشید</p>
<p>خوشبختی در شما استمرار پیدا میکند &#8230; و هر لحظه برای شما زیباست</p>
<p>حتی دردهایتان را دوست دارید</p>
<p>زیرا دردهایتان بیشتر از هر چیزی به درونتان تعلق دارند &#8230;</p>
<p>دردهایتان را به آغوش می کشید که بوی اصالت میدهند</p>
<p>و زیباتر از این نخواهد بود که خوشبختی را با واقعیت ها تجربه کنید نه با رویاهای نافرجام.</p>
<p style="text-align: left;">فرستنده خانم “منیر صعودی “</p>
<p class="addtoany_share_save_container">
    <a class="a2a_dd addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save?sitename=%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%20%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;siteurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F&amp;linkname=%D9%87%D9%85%D9%87%20%DA%86%DB%8C%D8%B2%20%D8%A7%D8%B2%20%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%20%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%20%D9%85%DB%8C%20%D8%B4%D9%88%D8%AF&amp;linkurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F%3Fp%3D3726"><img src="http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/wp-content/plugins/add-to-any/share_save_120_16.png" width="120" height="16" alt="Share/Save/Bookmark"/></a>

	</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?feed=rss2&amp;p=3726</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>لطف حق</title>
		<link>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3747</link>
		<comments>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3747#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 02:55:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<category><![CDATA[تاثير نوع نگاه در زندگي]]></category>

		<category><![CDATA[خدا]]></category>

		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<category><![CDATA[عشق و محبت]]></category>

		<category><![CDATA[غذای روح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3747</guid>
		<description><![CDATA[در ابتدا چون متن شعر کمی طولانی است به کلیه دوستان توصیه می کنم که این شعر که بصورت داستانی بیان شده است را با صبروحوصله تا اخر مطالعه نمایند. من وقتی برای اولین بار این شعر را می خواندم دچار چنان احساسی شدم که وصف آن ممکن نمی باشد.
قدرت لایزال الهی بطوری ملموس در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در ابتدا چون متن شعر کمی طولانی است به کلیه دوستان توصیه می کنم که این شعر که بصورت داستانی بیان شده است را با صبروحوصله تا اخر مطالعه نمایند. من وقتی برای اولین بار این شعر را می خواندم دچار چنان احساسی شدم که وصف آن ممکن نمی باشد.<br />
قدرت لایزال الهی بطوری ملموس در این شعر به تصویر کشیده شده است.<span id="more-3747"></span></p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span></p>
<p>مادر موسی چو موسی را به نیل،  در فکند از گفته رب جلیل</p>
<p>خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه،  گفت کای فرزند خرد بیگناه</p>
<p>گر فراموشت کند لطف خدای،  چون رهی زین کشتی بی ناخدای</p>
<p>گر نیارد ایزد پاکت بیاد،  آب خاکت را دهد ناگه به باد</p>
<p>وحی آمد کاین چه فکر باطل است،  رهرو ما اینک اندر منزل است</p>
<p>پرده شک را برانداز از میان،  تا ببینی سود کردی یا زیان</p>
<p>ما گرفتیم آنچه را انداختی،  دست حق را دیدی و نشناختی</p>
<p>در تو تنها عشق و مهر مادری است،  شیوه ما عدل و بنده پروری است</p>
<p>نیست بازی کار،  حق خود را مباز،  آنچه بردیم از تو باز آریم باز</p>
<p>سطح آب از گاهوارش خوشتر است،  دایه اش سیلاب و موجش مادر است</p>
<p>رودها از خود نه طغیان می کنند،  آنچه می گوییم ما آن می کنند</p>
<p>ما به دریا حکم طوفان می دهیم،  ما به سیل و موج فرمان میدهیم</p>
<p>نسبت نسیان به ذات حق مده،  بار کفر است این به دوش خود منه</p>
<p>به که برگردی به ما بسپاریش،  کی تو از ما دوست تر میداریش</p>
<p>نقش هستی نقشی از ایوان ماست،  خاک و باد و آب سرگردان ماست</p>
<p>قطره ای کز جویباری میرود،  از پی انجام کاری میرود</p>
<p>ما بسی گم گشته باز آورده ایم،  ما بسی بی توشه را پرورده ایم</p>
<p>میهمان ماست هر کس بینواست،  آشنا با ماست چون بی آشناست</p>
<p>ما بخوانیم ار چه ما را رد کنند،  عیب پوشیها کنیم ار بد کنند</p>
<p>سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت،  ز آتش ما سوخت هر شمعی که سوخت</p>
<p>کشتی ای ز آسیب موجی هولناک،  رفت وقتی سوی غرقاب هلاک</p>
<p>تند بادی کرد سیرش را تباه،  روزگار اهل کشتی شد سیاه</p>
<p>طاقتی در لنگر و سکان نماند،  قوتی در دست کشتیبان نماند</p>
<p>ناخدایان را کیاست اندکی است،  ناخدای کشتی امکان یکی است</p>
<p>بندها را تار و پود از هم گسیخت،  موج از هر جا که راهی یافت ریخت</p>
<p>هر چه بود از مال و مردم آب برد،  زان گروه رفته طفلی ماند خرد</p>
<p>طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت،  بحر را چون دامن مادر گرفت</p>
<p>موجش اول وهله چون طومار کرد،  تندباد اندیشه پیکار کرد</p>
<p>بحر را گفتم دگر طوفان مکن،  این بنای شوق را ویران مکن</p>
<p>در میان مستمندان فرق نیست،  این غریق خرد بهر غرق نیست</p>
<p>صخره را گفتم مکن با او ستیز،  قطره را گفتم بدان جانب مریز</p>
<p>امر دادم باد را کان شیرخوار،  گیرد از دریا گذارد در کنار</p>
<p>سنگ را گفتم به زیرش نرم شو،  برف را گفتم که آب گرم شو</p>
<p>صبح را گفتم به رویش خنده کن،  نور را گفتم دلش را زنده کن</p>
<p>لاله را گفتم که نزدیکش به روی،  ژاله را گفتم که رخسارش بشوی</p>
<p>خار را گفتم که خلخالش مکن،  مار را گفتم که طفلک را مزن</p>
<p>رنج را گفتم که صبرش اندک است،  اشک را گفتم مکاهش کودک است</p>
<p>گرگ را گفتم تن خردش مدر،  دزد را گفتم گلو بندش مبر</p>
<p>بخت را گفتم جهانداریش ده،  هوش را گفتم که هوشیاریش ده</p>
<p>تیرگیها را نمودم روشنی،  ترس ها را جمله کردم ایمنی</p>
<p>ایمنی دیدند و نا ایمن شدند،  دوستی کردم مرا دشمن شدند</p>
<p>کارها کردند اما پست و زشت،  ساختند آیینه ها اما ز خشت</p>
<p>تا که خود بشناختند از راه چاه،  چاه ها کندند مردم را به راه</p>
<p>روشنی ها خواستند اما ز دود،  قصرها افراشتند اما به رود</p>
<p>قصه ها گفتند بی اصل و اساس،  دزدها بگماشتند از بهر پاس</p>
<p>جام ها لبریز کردند از فساد،  رشته ها رشتند در دوک عناد</p>
<p>درسها خواندند اما درس عار،  اسبها راندند اما بی فسار</p>
<p>دیوها کردند در بان و وکیل،  در چه محضر، محضر حی جلیل</p>
<p>سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک،  در چه معبد، معبد یزدان پاک</p>
<p>رهنمون گشتند در تیه ضلال،  توشه ها بردند ار وزر و وبال</p>
<p>از تنور خود پسندی شد بلند،  شعله ی کردارهای ناپسند</p>
<p>وارهاندیم آن غریق بینوا،  تا رهید از مرگ شد صید هوی</p>
<p>آخر آن نور تجلی دود شد،  آن یتیم بی گنه، نمرود شد</p>
<p>رزمجویی کرد با چون من کسی،  خواست یاری از عقاب و کرکسی</p>
<p>کردمش با مهربانی ها بزرگ،  شد بزرگ و تیره دل تر شد ز گرگ</p>
<p>برق عُجب، آتش بسی افروخته،  وز شراری، خانمان ها سوخته</p>
<p>خواست تا لاف خداوندی زند،  برج و باروی خدا را بشکند</p>
<p>رأی بد زد گشت پست و تیره رای،  سرکشی کرد و فکندیمش ز پای</p>
<p>پشّه ای را حکم فرمودم که خیز،  خاکش اندر دیده خودبین بریز</p>
<p>تا نماند باد عجبش در دماغ،  تیرگی را نام نگذارد چراغ</p>
<p>ما که دشمن را چنین می پروریم،  دوستان را از نظر، چون می بریم</p>
<p>آنکه با نمرود، این احسان کند،  ظلم، کی با موسی عمران کند؟</p>
<p>این سخن، پروین، نه از روی هوی است</p>
<p>هر کجا نوری است ز انوار خداست</p>
<p style="text-align: left;">
<p style="text-align: left;">(پروین اعتصامی)</p>
<p style="text-align: left;">فرستنده خانم “منیر صعودی “</p>
<p class="addtoany_share_save_container">
    <a class="a2a_dd addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save?sitename=%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%20%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;siteurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F&amp;linkname=%D9%84%D8%B7%D9%81%20%D8%AD%D9%82&amp;linkurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F%3Fp%3D3747"><img src="http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/wp-content/plugins/add-to-any/share_save_120_16.png" width="120" height="16" alt="Share/Save/Bookmark"/></a>

	</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?feed=rss2&amp;p=3747</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>زندگی معلم بزرگی است</title>
		<link>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3722</link>
		<comments>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3722#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 02:49:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[تاثير نوع نگاه در زندگي]]></category>

		<category><![CDATA[تفكر و نوع نگاه]]></category>

		<category><![CDATA[دیدگاه]]></category>

		<category><![CDATA[غذای روح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3722</guid>
		<description><![CDATA[زندگی معلم بزرگی است. درس هایی می آموزد که در هیچ کتابی نیست و در هیچ دانشگاهی تدریس نمی شود. آنها که به کتاب ها و نوشته ها بسنده کردند و مغرور شدند از درس های بزرگ زندگی محروم شدند و بسیار آسیب دیدند.
زندگی می آموزد که شتاب نکن.
زندگی می آموزد چیزهایی که می خواهی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>زندگی معلم بزرگی است. درس هایی می آموزد که در هیچ کتابی نیست و در هیچ دانشگاهی تدریس نمی شود. آنها که به کتاب ها و نوشته ها بسنده کردند و مغرور شدند از درس های بزرگ زندگی محروم شدند و بسیار آسیب دیدند.<span id="more-3722"></span></p>
<p>زندگی می آموزد که شتاب نکن.</p>
<p>زندگی می آموزد چیزهایی که می خواهی به آنها برسی وقتی دریافتشان می کنی می بینی آنقدر هم که فکر می کرده ای مهم نبوده شاید هم اصلا مهم نبوده شاید موجب اندوهت نیز گشته است.</p>
<p>زندگی می آموزد از دست دادن آنقدر هم که فکر می کنی سخت نیست.</p>
<p>زندگی می آموزد رنج ها و سختی ها با همه تلخی که در کام تو دارند اگر خودت بخواهی می توانند بسیار آموزنده و رشد دهنده باشند.</p>
<p>زندگی می آموزد چیزهایی که بزرگترها سر آن دعوا می کنند بزرگتر از چیزهایی نیست که کوچک ترها سر آن دعوا می کنند.</p>
<p>زندگی می آموزد همه لحظات تبدیل به خاطراتی شیرین می شوند بعدا که می گذری و تو در آن لحظه بی تابی می کردی و این را نمی دانستی.</p>
<p>زندگی می آموزد آنها که از تلخی ها می گریزند شیرینی ها را نخواهند چشید و آنها که از سختی ها می ترسند به آسودگی نخواهند رسید.</p>
<p>زندگی می آموزد گذشت و مهربانی شیرین است.</p>
<p>زندگی می آموزد آنکه کام دیگران را تلخ می کند غیر ممکن است کام خودش شیرین باشد.</p>
<p>زندگی می آموزد سادگی زیباتر است.</p>
<p>زندگی می آموزد بار بر دوش دیگران نهادن، شانه های خودت را سنگین می کند و بار از دوش دیگران برداشتن، خودت را سبکبار می کند.</p>
<p>زندگی می آموزد صمیمیت را.</p>
<p>زندگی نشان می دهد کسانی را که سنگین و بزرگ راه رفتند و خرد و شکسته شدند.</p>
<p>زندگی می گوید من با تو مهربانم، خیلی مهربانم اگر تو با خودت نامهربان نباشی.</p>
<p>زندگی می گوید بیش از آنکه تو مرا دوست می داری من تو را. بیش از آنکه تو مرا می خواهی من تو را.</p>
<p>زندگی می گوید تو خیلی وقت ها مرا گم می کنی. جاهای عجیبی بدنبال من می گردی، جاهایی که شاید حتی زندگیت به تنگنا کشیده می شود.</p>
<p>زندگی می گوید خیلی وقت ها تو از چیزی می گریزی و به تنگ می آیی که همانجا بوی عطر من پیچیده است. وقتی دست سالخورده ای را می گیری و با حوصله پا به پای او عرض خیابان را طی می کنی، وقتی به صورت کودکی گریان می خندی، وقتی نوازش دستان گرمت وجود لرزان یتیمی را گرم می کند. وقتی با حوصله و مهربانی نگاهت را به نگاه خسته پدر و مادرت گره می زنی. وقتی به همسرت فرصت می دهی تا در چشمه شکیبایی تو غبار آشفتگی و دلتنگی و خستگی اش را بزداید. وقتی با مهر و صبوری می خندی تا خنده زیبایت خنکایی باشد برای آنکه در گرمای زندگی جوش آورده است.</p>
<p>می بینی زندگی چه پیداست. کاش از چشمه زندگی فرار نکنی و لختی کنارش بنشینی و دویدن های بی امان این فرصت را از تو نگیرد که کفش هایت را درآوری و پایت را در زلالش از رنج شتاب های پی در پی برهانی. از آنها نباشی که مهمند و به هرکس می رسند می گویند وقت ندارم. از آنها نباشی که سلام دیگران را نمی شنود و لبخندشان را نمی بیند.</p>
<p>زندگی چه معلم مهربانی است.</p>
<p class="addtoany_share_save_container">
    <a class="a2a_dd addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save?sitename=%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%20%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;siteurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F&amp;linkname=%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%20%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85%20%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA&amp;linkurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F%3Fp%3D3722"><img src="http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/wp-content/plugins/add-to-any/share_save_120_16.png" width="120" height="16" alt="Share/Save/Bookmark"/></a>

	</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?feed=rss2&amp;p=3722</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است</title>
		<link>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3742</link>
		<comments>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3742#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 02:48:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[تاثير نوع نگاه در زندگي]]></category>

		<category><![CDATA[تفكر و نوع نگاه]]></category>

		<category><![CDATA[خدا]]></category>

		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<category><![CDATA[عشق و محبت]]></category>

		<category><![CDATA[غذای روح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3742</guid>
		<description><![CDATA[پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.<br />
و تو برای اینکه معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی. زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.</p>
<p>پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی.</p>
<p>اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، <span id="more-3742"></span>خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.</p>
<p>پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد. تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.<br />
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.</p>
<p>معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است. ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.<br />
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست. و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.</p>
<p>اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.</p>
<p>خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای. پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم. و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.</p>
<p>فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر. تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.<br />
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!</p>
<p style="text-align: left;">
<p style="text-align: left;">(عرفان نظرآهاری)</p>
<p style="text-align: left;">فرستنده خانم “منیر صعودی “</p>
<p style="text-align: left;">
<p class="addtoany_share_save_container">
    <a class="a2a_dd addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save?sitename=%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%20%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;siteurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F&amp;linkname=%D9%BE%D8%B4%D8%AA%20%D8%B3%D8%B1%20%D9%87%D8%B1%20%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%DB%8C%20%D8%AE%D8%AF%D8%A7%20%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA&amp;linkurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F%3Fp%3D3742"><img src="http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/wp-content/plugins/add-to-any/share_save_120_16.png" width="120" height="16" alt="Share/Save/Bookmark"/></a>

	</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?feed=rss2&amp;p=3742</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>تو ای عشق</title>
		<link>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3738</link>
		<comments>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3738#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 02:34:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[سخن بزرگان]]></category>

		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<category><![CDATA[عشق و محبت]]></category>

		<category><![CDATA[غذای روح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3738</guid>
		<description><![CDATA[جواب سوالم تو باشی اگر
ز دنیا ندارم سوالی دگر
*
که من پاسخی چون تو می خواستم 
مباد آرزویم از این بیشتر
*
نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا! دلم می زند باز پر
*
نفس گیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر
*
بر آن است شب تا به خوابم کشد
بزن باز بر زخم من نیشتر
*
دلم جراتش قطره ای بیش نیست
تو ای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جواب سوالم تو باشی اگر</p>
<p>ز دنیا ندارم سوالی دگر</p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span></p>
<p>که من پاسخی چون تو می خواستم <span id="more-3738"></span></p>
<p>مباد آرزویم از این بیشتر</p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span></p>
<p>نشستم به بامی که بامیش نیست</p>
<p>شگفتا! دلم می زند باز پر</p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span></p>
<p>نفس گیر گردیده آرامشم</p>
<p>خوشا بار دیگر هوای خطر</p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span></p>
<p>بر آن است شب تا به خوابم کشد</p>
<p>بزن باز بر زخم من نیشتر</p>
<p><span style="color: #ffffff;">*</span></p>
<p>دلم جراتش قطره ای بیش نیست</p>
<p>تو ای عشق او را به دریا ببر</p>
<p style="text-align: left;">
<p style="text-align: left;">(محمدعلی بهمنی)</p>
<p style="text-align: left;">فرستنده خانم “منیر صعودی “</p>
<p style="text-align: left;">
<p class="addtoany_share_save_container">
    <a class="a2a_dd addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save?sitename=%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%20%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;siteurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F&amp;linkname=%D8%AA%D9%88%20%D8%A7%DB%8C%20%D8%B9%D8%B4%D9%82&amp;linkurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F%3Fp%3D3738"><img src="http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/wp-content/plugins/add-to-any/share_save_120_16.png" width="120" height="16" alt="Share/Save/Bookmark"/></a>

	</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?feed=rss2&amp;p=3738</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>قدرت بیان</title>
		<link>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3717</link>
		<comments>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3717#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 02:33:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[تاثير نوع نگاه در زندگي]]></category>

		<category><![CDATA[تفكر و نوع نگاه]]></category>

		<category><![CDATA[دیدگاه]]></category>

		<category><![CDATA[غذای روح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3717</guid>
		<description><![CDATA[جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:
یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.
پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.
در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.
جک از او پرسید: چی شده؟
جان جواب داد: به روزنامه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت:</p>
<p>یک لحظه منتظر باش می روم یک روزنامه بخرم.<span id="more-3717"></span></p>
<p>پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت.</p>
<p>در حالی که غرغر می کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت.</p>
<p>جک از او پرسید: چی شده؟</p>
<p>جان جواب داد: به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم،</p>
<p>اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم در آورد.</p>
<p>به من گفت الان سرم خیلی شلوغ است و نمی توانم برای کسی پول خرد کنم.</p>
<p>فکر کرد من به بهانه خریدن یک روزنامه می خواهم پولم را خرد کنم.</p>
<p>واقعم عصبانی شدم. جان در تمام مدت خوردن صبحانه از صاحب روزنامه فروشی</p>
<p>شکایت می کرد و غر می زد که او مرد بی ادبی است.</p>
<p>جک در حالی است که دوستش را دلداری می داد، حرفی نمی زد.</p>
<p>بعد از صبحانه به جان گفت که یک لحظه منتظر باشد و بعد خودش به همان روزنامه فروشی رفت &#8230;</p>
<p>وقتی به آنجا رسید، با لبخندی به صاحب روزنامه فروشی گفت: آقا، ببخشید، اگر ممکن است کمکی به من کنید. من اهل اینجا نیستم. می خواهم نیویورک تایمز بخرم اما پول خرد ندارم. فقط یک ده دلاری دارم. معذرت می خواهم، می بینم که سرتان شلوغ است و وقتتان را می گیرم.</p>
<p>صاحب روزنامه فروشی در حالی که به کارش ادامه می داد یک روزنامه به جک داد و گفت: بیا، قابل نداره. هر وقت پول خرد داشتی، پولش را به من بده.</p>
<p>وقتی که جک با غنیمت جنگی اش برگشت، جان در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود پرسید: مگر یک نفر دیگر به جای صاحب روزنامه فروشی در آنجا بود ؟</p>
<p>جک خندید و به دوستش گفت: دوست عزیزم، اگر قبل از هر چیز دیگران را درک کنی، به آسانی می بینی که دیگران هم تو را درک خواهند کرد ولی اگر همیشه منتظر باشی که دیگران درکت کنند، خوب، دیگران همیشه به نظرت بی منطق می رسند. اگر با درک شرایط مردم از آنها تقاضایی بکنی، به راحتی برآورده می شود.</p>
<p class="addtoany_share_save_container">
    <a class="a2a_dd addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save?sitename=%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%20%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;siteurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F&amp;linkname=%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%20%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86&amp;linkurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F%3Fp%3D3717"><img src="http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/wp-content/plugins/add-to-any/share_save_120_16.png" width="120" height="16" alt="Share/Save/Bookmark"/></a>

	</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?feed=rss2&amp;p=3717</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>یک سخن زیبا</title>
		<link>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3733</link>
		<comments>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3733#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 02:25:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[سخن بزرگان]]></category>

		<category><![CDATA[تاثير نوع نگاه در زندگي]]></category>

		<category><![CDATA[تفكر و نوع نگاه]]></category>

		<category><![CDATA[خدا]]></category>

		<category><![CDATA[دیدگاه]]></category>

		<category><![CDATA[غذای روح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3733</guid>
		<description><![CDATA[از همه ی داشته هایت که به آن می بالی ! 
خدا را جدا کن
ببین چه داری ؟؟؟
.
.
.
به همه ی کمبودهایت
که از آن می نالی
خدا را اضافه کن
ببین چه کم داری ؟؟؟
فرستنده خانم “منیر صعودی “

    

	]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از همه ی داشته هایت که به آن می بالی ! <span id="more-3733"></span></p>
<p>خدا را جدا کن</p>
<p>ببین چه داری ؟؟؟</p>
<p>.<br />
.<br />
.</p>
<p>به همه ی کمبودهایت</p>
<p>که از آن می نالی</p>
<p>خدا را اضافه کن</p>
<p>ببین چه کم داری ؟؟؟</p>
<p style="text-align: left;">فرستنده خانم “منیر صعودی “</p>
<p class="addtoany_share_save_container">
    <a class="a2a_dd addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save?sitename=%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%20%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;siteurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F&amp;linkname=%DB%8C%DA%A9%20%D8%B3%D8%AE%D9%86%20%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7&amp;linkurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F%3Fp%3D3733"><img src="http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/wp-content/plugins/add-to-any/share_save_120_16.png" width="120" height="16" alt="Share/Save/Bookmark"/></a>

	</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?feed=rss2&amp;p=3733</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>دونده ای که آخر شد</title>
		<link>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3713</link>
		<comments>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3713#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Mar 2012 01:35:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>admin</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<category><![CDATA[تاثير نوع نگاه در زندگي]]></category>

		<category><![CDATA[تفكر و نوع نگاه]]></category>

		<category><![CDATA[دیدگاه]]></category>

		<category><![CDATA[غذای روح]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?p=3713</guid>
		<description><![CDATA[در سال ۱۹۶۸ مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر ۵ قاره جهان پخش می شود.
کیلومتر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در سال ۱۹۶۸ مسابقات المپیک در شهر مکزیکوسیتی برگزار شد. در آن سال مسابقه دوی ماراتن یکی از شگفت انگیز ترین مسابقات دو در جهان بود. دوی ماراتن در تمام <span id="more-3713"></span>المپیک ها مورد توجه همگان است و مدال طلایش گل سرسبد مدال های المپیک. این مسابقه به طور مستقیم در هر ۵ قاره جهان پخش می شود.</p>
<p>کیلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزدیکی با هم داشتند، نفس های آنها به شماره افتاده بود، زیرا آنها ۴۲ کیلومتر و ۱۹۵ متر مسافت را دویده بودند. دوندگان همچنان با گامهای بلند و منظم پیش میرفتند. چقدر این استقامت زیبا بود. هر بیننده ای دلش میخواست که این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی کردند و یکی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق کردند.</p>
<p>رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره &#8230; چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میکردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره &#8230; نوار خط پایان را پاره کرد. استادیوم سراپا تشویق شد. فلاش دوربین های خبرنگاران لحظه ای امان نمی داد و دونده های بعدی یکی یکی از خط پایان گذشتند و بعضی هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پایان چند قدم جلوتر از شدت خستگی روی زمین ولو شدند. اسامی و زمان های به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و &#8230; در همین حال دوندگان دیگر از راه رسیدند و از خط پایان گذشتند. در طول مسابقه دوربین ها بارها نفراتی را نشان داد که دویدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسیر مسابقه بیرون آمدند. به نظر میرسید که آخرین نفر هم از خط پایان رد شده است. داوران و مسوولین برگزاری میروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پایان را جمع آوری کنند جمعیت هم آرام آرام استادیوم را ترک میکنند. اما&#8230;</p>
<p>بلند گوی استادیوم به داوران اعلام میکند که خط پایان را ترک نکنند گزارش رسیده که هنوز یک دونده دیگر باقی مانده. همه سر جای خود برمیگردند و انتظار رسیدن نفر آخر را میکشند. دوربین های مستقر در طول جاده تصویر او را به استادیوم مخابره میکنند. از روی شماره پیراهن او اسم او را می یابند &#8220;جان استفن آکواری&#8221; است دونده سیاه پوست اهل تانزانیا، که ظاهرا برایش مشکلی پیش آمده، لنگ میزد و پایش بانداژ شده بود</p>
<p>۲۰ کیلومتر تا خط پایان فاصله داشت و احتمال این که از ادامه مسیر منصرف شود زیاد بود. نفس نفس میزد احساس درد در چهره اش نمایان بود لنگ لنگان و آرام می آمد ولی دست بردار نبود. چند لحظه مکث کرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را می گیرند تا از ادامه مسابقه منصرفش کنند ولی او با دست آنها را کنار می زند و به راه خود ادامه میدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پایان محل مسابقه را ترک کنند. جمعیت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتایج ترک نمی کند. جان هنوز مسیر مسابقه را ترک نکرده و با جدیت مسیر را ادامه میدهد. خبرنگاران بخش های مختلف وارد استادیوم شده اند و جمعیت هم به جای اینکه کم شود زیادتر میشود! جان استفن با دست های گره کرده و دندان های به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حرکت خود به سوی خط پایان ادامه میدهد او هنوز چند کیلومتری با خط پایان فاصله دارد آیا او میتواند مسیر را به پایان برساند؟ خورشید در مکزیکوسیتی غروب میکند و هوا رو به تاریکی میرود.</p>
<p>بعد از گذشت مدتی طولانی، آخرین شرکت کننده دوی ماراتن به استادیوم نزدیک میشود، با ورود او به استادیوم جمعیت از جا برمیخیزد چند نفر در گوشه ای از استادیوم شروع به تشویق میکنند و بعد انگار از آن نقطه موجی از کف زدن حرکت میکند و تمام استادیوم را فرا میگیرد نمیدانید چه غوغایی برپا میشود.</p>
<p>۴۰ یا ۵۰ متر بیشتر تا خط پایان نمانده او نفس زنان می ایستد و خم میشود و دستش را روی ساق پاهایش میگذارد، پلک هایش را فشار می دهد نفس میگیرد و دوباره با سرعت بیشتری شروع به حرکت میکند. شدت کف زدن جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشود خبرنگاران در خط پایان تجمع کرده اند وقتی نفرات اول از خط پایان گذشتند استادیوم اینقدر شور و هیجان نداشت. نزدیک و نزدیکتر میشود و از خط پایان میگذرد. خبرنگاران، به سوی او هجوم میبرند نور پی در پی فلاش ها استادیوم را روشن کرده است انگار نه انگار که دیگر شب شده بود. مربیان حوله ای بر دوشش می اندازند او که دیگر توان ایستادن ندارد، می افتد.</p>
<p>آن شب مکزیکوسیتی و شاید تمام جهان از شوق حماسه جان، تا صبح نخوابید. جهانیان از او درس بزرگی آموختند و آن اصالت حرکت، مستقل از نتیجه بود. او یک لحظه به این فکر نکرد که نفر آخر است. به این فکر نکرد که برای پیشگیری از تحمل نگاه تحقیرآمیز دیگران به خاطر آخر بودن میدان را خالی کند. او تصمیم گرفته بود که این مسیر را طی کند، اصالت تصمیم او و استقامتش در اجرای تصمیمش باعث شد تا جهانیان به ارزش جدیدی توجه کنند ارزشی که احترامی تحسین برانگیز به دنبال داشت. فردای مسابقه مشخص شد که جان ازهمان شروع مسابقه به زمین خورده و به شدت آسیب دیده است.</p>
<p>او در پاسخگویی به سوال خبرنگاری که پرسیده بود، چرا با آن وضع و در حالی که نفر آخر بودید از ادامه مسابقه منصرف نشدید؟ ابتدا فقط گفت: برای شما قابل درک نیست! و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:مردم کشورم مرا ۵۰۰۰ مایل تا مکزیکوسیتی نفرستاده اند که فقط مسابقه را شروع کنم، مرا فرستاده اند که آن را به پایان برسانم.</p>
<p>داستان &#8220;جان استفن آکواری&#8221; از آن پس در میان تمام ورزشکاران سینه به سینه نقل شد.</p>
<p>حالا &#8220;آیا یادتان هست که نفر اول برنده مدال طلای همان مسابقه چه کسی بود؟&#8221;</p>
<p>یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید.</p>
<p><strong>خوشبختی ما در سه جمله است : تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا</strong></p>
<p><strong>ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم :حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا</strong></p>
<p class="addtoany_share_save_container">
    <a class="a2a_dd addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save?sitename=%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C%20%D8%B1%D9%88%D8%AD&amp;siteurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F&amp;linkname=%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D8%A7%DB%8C%20%DA%A9%D9%87%20%D8%A2%D8%AE%D8%B1%20%D8%B4%D8%AF&amp;linkurl=http%3A%2F%2Fwww.naabrestaurant.com%2Fghazaye_rouh%2F%3Fp%3D3713"><img src="http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/wp-content/plugins/add-to-any/share_save_120_16.png" width="120" height="16" alt="Share/Save/Bookmark"/></a>

	</p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.naabrestaurant.com/ghazaye_rouh/?feed=rss2&amp;p=3713</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>

