سالکی در قصر
روزگاری در ژاپن پادشاهی زندگی می کرد. یک سالک مدت ها در خارج از شهر این پادشاه در زیر درختی زندگی می کرد. او یک سالک منحصربه فرد بود: بسیار باوقار و درخشنده بود، نورش بسیار درخشان بود و در زندگیش عطری فراوان وجود داشت! ادامه مطلب »
روزگاری در ژاپن پادشاهی زندگی می کرد. یک سالک مدت ها در خارج از شهر این پادشاه در زیر درختی زندگی می کرد. او یک سالک منحصربه فرد بود: بسیار باوقار و درخشنده بود، نورش بسیار درخشان بود و در زندگیش عطری فراوان وجود داشت! ادامه مطلب »
هر که هستید و هر کجا زندگی می کنید، آرامش را به زندگی خویش دعوت کنید و آن را در ذهن خود جایگزین سازید. اگر کلام و رفتار شما قرین آرامش باشد، بدون شک این ویژگی به دنیای اطراف شما نیز سرایت خواهد کرد. ادامه مطلب »
“خداوندا ما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی، زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند.” ادامه مطلب »
زمین سردش بود، زیرا ایمانش را از دست داده بود؛ نه دانه ای از دلش سر در می آورد و نه پرنده ای روی شانه هایش آواز می خواند. قلبش از ناامیدی یخ زده بود و دستهایش در انجماد تردید مانده بود. خدا به زمین گفت: ادامه مطلب »
کوچک بود و دنیایش تاریک. هیچ خورشیدی نداشت. نه آسمان می خواست، نه بی تاب کوه بود و درخت و دریا بود. چشم هایش بسته، دست هایش گره کرده، در خود خزیده بود. ادامه مطلب »
دو بیمار به پزشکی مراجعه کرده بودند. قرار شد که پزشک، تشخیص خود را در دو نامه جداگانه برای آنها بفرستد. ادامه مطلب »
خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود،
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟ ادامه مطلب »
عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. ادامه مطلب »
شیطان
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم ادامه مطلب »
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است، لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. ادامه مطلب »
نظرات شما
یلدا: فوق العاده جذاب بود.
یلدا: درسته هیچ چیز برای خدا غیرممکن نیست.باید…
mehrnoosh: man vaghan ashege saite shomam har vaght az…
mohammaf: با تشكر از شما اقاي عباس ظریفیان…
mohammaf: گفتم تو چرا دوتر از خواب وسرابي…