زیبایی
دخترک تا پیرمرد به اندازۀ یک نفر فاصله داشت، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. ادامه مطلب »
دخترک تا پیرمرد به اندازۀ یک نفر فاصله داشت، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. ادامه مطلب »
اگر صاحب قدرت پیشگویی باشم و آگاه باشم بر تمام اسرار و بر تمامی دانشها، اگر ایمانم چنان کامل باشد، تا آنجا که کوه ها را جابه جا کنم و عشق نداشته باشم، هیچم، ادامه مطلب »
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید، کسی او را نمی دید. دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد. ادامه مطلب »
او خوشبخت بود. چون هیچ سؤالی نداشت. اما روزی سؤالی به سراغش آمد. و از آن پس خوشبختی دیگر، چیزی کوچک بود. ادامه مطلب »
نفس که می کشم، با من نفس می کشد. قدم که برمی دارم، قدم برمی دارد. اما وقتی که می خوابم، بیدار می ماند تا خوابهایم را تماشا کند…. ادامه مطلب »
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، ادامه مطلب »
عقاب وقتی میخواهد به ارتفاع بالاتری صعود کند، در لبهی یک صخره، به انتظار یک اتفاق مینشیند! ادامه مطلب »
دو روستایی می خواستند برای یافتن شغل به شهر بروند.
یکی از آن ها می خواست یه شانگهای برود و دیگری به پکن. ادامه مطلب »
روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد آمده است. ادامه مطلب »
نظرات شما
m: mosighiyee ke roo sitetoon hast besyar zibast,…
mehrnoosh: man vaghan ashege saite shomam har vaght az…
یلدا: فوق العاده جذاب بود.
یلدا: درسته هیچ چیز برای خدا غیرممکن نیست.باید…
mohammaf: با تشكر از شما اقاي عباس ظریفیان…